ميخواهم از شما که از ما هزار بار بگوييد بگويند با قاري بزرگ،
ميکاريم عشق بزرگ را، تا گل دهد به دامن بيزاري بزرگ.
ميکاريم عشق بزرگ را، تا گل دهد به دامن بيزاري بزرگ.
آهنگي از ساختههاي «اسفنديار منفردزاده» بر دکلمۀ شعري بلند از «اسماعيل خويي» که سالها پيش در يادمان «سعيد سلطانپور» سرود و با صداي خود خوانده است.
چرخ خياطي
در خانه که صداي چرخ خياطي ميآمد آدم يکجور دلگرمياي داشت که مادر سرحال است. پشتش، کمرش، پايش درد نميکند. نفس تنگي اذيتش نميکند. نفخ نکرده. چربي و فشار خونش بالا نرفته و قرار نيست بيايند و بادکشش کنند يا زالو بيندازند و آمپول بزنند. آدم که از کوچه يا مدرسه برميگشت، مادر اغلب روي چرخ خم شده و عينکش را سر دماغش گذاشته بودو داشت چيز ميخواند. گاهي هم شعر محبوبش را زمزمه ميکرد. . . صداي چرخ که ميآمد به آدم يکجوري. . . آدم حس ميکرد خانهاي هست و مادري و يک بساط خانوادهاي که دور و ور آدم را گرفته و آدم دلگرم بود. . .»
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۸۵ ساعت 6:32 توسط وحيد رنجبر كهن
|