دلشوره عجیبی داشت... هیچ دلیلی در ذهنش برای آن پیدا نمی کرد...

شاید  برای نتیجه کنکور بود که... نه غیر ممکن بود ... چون اصلاً اعتقاد به درس خوندن نداشت...

شایدم نگرانیش برای مجید همکلاسیش بود که چند وقته رفته خدمت و هیچ خبری ازش نداره...ولی الان که نه جنگیه و نه خبری...

شاید... نه بابا ... عشق و عاشقی به ما نمیآد...

نکنه اتفاق بدی در شرف وقوعه...

دکتر روانپزشک ، بعد از پرسیدن چندتا سوال ، نسخه ای پیچید و اون هم چون اعتقادی به خوردن دارو نداشت از اون سه چهار تا قرص رنگ و وارنگ دوتاش را تصادفی انتخاب کرد و خورد...

پس ازگذشت دو روز ، بهبودی خاصی  را بعد از اون چند روز دلشوره گی پیدا نمود...

وقتی خواست قرص اون ساعتش را  جلوی دوستش بخورد، دوستش نگاهی به قرص کرد و گفت...

ببینم ...چقدر قرص می خوری ... به جای قرص یبوست هم از من می شنوی  خاکشیر بخور، خیلی مفیدتر اثر میکنه...

    

 

وقتی افسر گشت از داخل خودرو راهنمایی و رانندگی پشت بلندگو اعلام کرد" راننده پراید سریعاً توقف کن..." غافل از اینکه  فراموش کرد شماره پلاک پراید مورد نظر را اعلام نماید ،  هر ده پرایدی که اطراف وی بودند بلافاصله رد خود را گم کردند و با سرعت از ماشین پلیس دور شدند...

 افسر گشت فوراً دستور بستن چهاراه بعدی و توقف پرایدهای در حال گذر را داد...

چند ساعت بعد گزارشی به شرح ذیل به دفتر افسر پلیس فاکس گردید:

پراید سفید به شماره... فاقد بیمه شخص ثالث...

پراید مشکی به شماره ... دزدی

پراید مشکی به شماره ... مجرم به حمل آب معدنی های تقلبی...

پراید نوک مدادی به شماره... اعلام گذشتن از چراغ قرمز چهار راه قبلی با سرعت و بی اعتنایی به هشدار پلیس..

پراید...

پراید...

..........

 

پيرزن سالها بود آن پارچ آبخوري را بعنوان تزيينات روي تلويزيونكنار تنها اتاقش گذاشته بود...

هر سال وقتي سال نو مي شد همراه بقيه وسايل به دقت گردگيري مي شد و سر جاي اولش بر مي گشت...

اين هديه زيبايي از طرف يكي از دوستانش در جواني بود كه سالها پيش از دنيا رفته بود ولي يادگارش او را به آن سالها بر ميگرداند...

وقتي اندك وسايل پيرزن را نشان سمسار محل دادند تا با قيمتي ناچيز بخرد نتوانست وجدانش را زير پا بگذارد و اطرافيان را از ارزش پارچ آبخوري كه مربوط به قرن هجدهم بود با خبر نمود...

پارچ به قيمت صدوهفتادهزاردلار در حراجي شهر بفروش رسيد...

دوستانش مجلس يادبود باشكوهي را به تلافي مجلس ترحيمي كه بعلت تنگدستي پير زن نتوانسته بودند برگزار كنند روبراه كردند و مابقي را به سراي سالمندان شهر هديه نمودند...

زن سالهای اول با ایما و اشاره وضع نابسامان مالی شوهرش را گوشزد می کرد و گاهگاهی هم کار به مشاجره کوچکی کشیده می شد که بدلیل شیرینی خاص سالهای ازدواج بعد از یکی دوساعت یا حداکثر یک روز به آشتی ختم می شد و باز هم قول و قرارهای زیبا و حرفهای شیرین تر از قند...

ولی این اواخر کار به جاهای باریک کشیده میشد و بیکاری چند وقت به چند وقت شوهرش را مدام توی سرش می کوبید ... حالا دیگه در بین مشاجره  از گفتن هیچ کلمه ناخوشایندی ابا نمی کرد...

تو بی عرضه ترین مردی هستی که من دیدم...شاید اشتباه شد که من با تو ازدواج کردم...تو...

و مرد که امید به بهبود روابط و حل آن به صورت مسالمت آمیز داشت از خدای خویش صبر طلب می نمود...تا این که اونروز...

زن به دلیل نداشتن توانایی خرید لباس به او گفت: هیچ میدونی خیلی ها دوست دارن پول خرجم کنن ولی تو بی عرضه نمی تونی...و ناگهان دید شوهرش لباسش را پوشید ... رو به او کرد و گفت :

خیلی دوست داشتم کار به اینجاها کشیده نشه ولی خودت خواستی...

زن  میدونست که شوهرش فکر طلاق دادنش را هم نمیتونه بکنه...۱۳۵۷ عدد سکه بعلاوه زمین و... پول کمی نبود....

بعد از چند روز درخواست درج آگهی در روزنامه داد:"مردی با مشخصات ذیل در تاریخ...از خانه خارج شده و تاکنون..."

و پلیس هنوز تحقیقش جهت تشخیص هویت مردی را که پس از چند روز از آب بیرون آورده بودند به نتیجه ای نرسیده بود...