whisker_devil's Avatar

دنده ماشین چگونه کار می کند؟ - یک

تا به حال پشت فرمان ماشین نشسته اید؟ پیش دست راننده چطور؟ همیشه اولین سوالی که برای بچه ها در این موقعیت پیش می آید این است که چرا راننده مجبور است مدام دنده عوض کند؟ چرا نمی شود فقط با بیشتر گاز دادن، تندتر رفت؟

اگر کمی درباره دنده بدانید، سوال هایتان هم کمی پیشرفته تر می شود. ممکن است از خودتان بپرسید وقتی در دنده عوض کردن اشتباه می کنید، آیا دنده ها خرد می شوند یا اینکه وقتی کلاچ را زود رها می کنید یا دیر کلاچ می گیرید، سر و صدایی که می شنوید از کجا می آید. آیا ممکن است در اثر رانندگی اشتباه، دنده ها خراب شوند؟
می توانید پاسخ همه این سوال ها را خودتان پیدا کنید. فقط کافی است کمی همت و حوصله به خرج دهید.

دنده چه کار می کند؟

ماشین ها دنده می خواهند چون دور موتور آنها نباید از حد معینی بالاتر رود. اگر دقت کرده باشید در کنار سرعت سنج ماشین ها عقربه دیگری وجود دارد که دور موتور را نشان می دهد. در قسمت انتهایی این عقربه ناحیه ای وجود دارد که با رنگ قرمز مشخص شده است. اگر موتور ماشین مدتی در این محدوده کار کند، از کار می افتد. اگر سرعت کار موتور از حد معینی تجاوز کند حتی ممکن است باعث انفجار آن شود.


علاوه بر این، بیشترین توان و گشتاور موتور در یک محدوده خاص از دور موتور به دست می آید و هرچه از این محدوده دور شویم، توان موتور افت می کند. کاری که دنده می کند اینست که بدون تغییر دور موتور، امکان رسیدن به سرعت های مختلف را فراهم می نماید. با دنده عوض کردن موتور را در بهترین وضعیت خود حفظ می کنید، اما در عین حال می توانید در سرعت های مختلف برانید.

دنده از یک طرف توسط کلاچ به موتور وصل می شود و از طرف دیگر با یک محور به دیفرانسیل متصل است. حرکت از موتور می آید، سرعت و قدرت آن در دنده تنظیم میشود و توسط محور و دیفرانسیل به چرخ ها منتقل می شود. در یک ماشین پنج دنده معمولی، پنج جفت چرخ دنده با نسبت های مختلف وجود دارد که پنج سرعت مختلف را در خروجی ایجاد می کنند. در جدول زیر تعدادی از این نسبت ها به عنوان مثال آورده شده است.
 

دنده نسبت چرخ دنده ها سرعت چرخش محور خروجی از جعبه دنده(دور در دقیقه)
1 315:1/2 1295
2 568:1/1 1913
3 195:1/1 2510
4 000:1/1 3000
5

915:1/0

3278

در جدول بالا فرض شده است که دور موتور در 3000 دور در دقیقه ثابت باقی بماند.


یک دنده ساده

برای اینکه با نحوه کار دنده ماشین آشنا شوید، در این شکل، جعبه دنده یک ماشین فرضی نشان داده شده است که بسیار ساده است و فقط دو دنده دارد. فرض کرده ایم دنده ماشین خلاص است، یعنی هیچ نیرویی از موتور به چرخ ها منتقل نمی شود. بیایید با هم نگاهی به قسمت های مختلف شکل بیندازیم تا وظیفه هر یک را برای شما شرح دهیم:

• محور سبز رنگ به کلاچ متصل است. این محور و چرخ دنده سبز با هم کار می کنند. کلاچ ابزاری است که انتقال نیروی موتور به جعبه دنده را کنترل می کند. وقتی پایتان را روی کلاچ فشار می دهید، ارتباط موتور و جعبه دنده قطع می شود؛ پس موتور می تواند کار کند در حالیکه ماشین ثابت است. اگر پدال را رها کنید، محور سبز به موتور متصل می شود و چرخ دنده سبز رنگ با همان سرعت موتور شروع به چرخش می کنند.

• محور قرمز و چرخ دنده های قرمز رنگ، "محور کمکی" نامیده می شود. کل این مجموعه به هم متصل است، پس تمام چرخ دنده های روی آن با هم حرکت می کنند. محور سبز و محور قرمز توسط دو چرخ دنده مستقیما به هم متصل اند و اگر محور سبز حرکت کند، محور قرمز نیز می چرخد؛ به این ترتیب هر وقت که پای شما روی کلاچ نباشد، قدرت از موتور به محور کمکی می رسد.

• محور زرد یک محور دندانه دار است که محور محرک را می چرخاند. محور محرک نیز از طریق دیفرانسیل به چرخ های ماشین متصل می شود و آنها را به حرکت در می آورد. هر زمان که چرخ های ماشین بچرخند، محور زرد هم در حال چرخش است.

• چرخ دنده های آبی روی بلبرینگ قرار گرفته اند، پس می توانند مستقل از محور زرد بچرخند. اگر موتور خاموش باشد ولی ماشین حرکت کند، محور زرد می تواند در درون این چرخ دنده ها بچرخد، درحالیکه چرخ دنده های آبی و محور کمکی بی حرکت هستند.

• وظیفه حلقه این است که یکی از دو چرخ دنده آبی را به محور زرد خروجی متصل کند. حلقه از طریق تعدادی برجستگی خار مانند به محور زرد متصل می شود و آن را می چرخاند. حلقه می تواند به چپ و راست حرکت کند تا با یکی از دو محور آبی رنگ درگیر شود. روی حلقه برآمدگی هایی است که با سوراخ هایی که روی دو چرخ دنده تعبیه شده است، جفت می شود.( این برآمدگیها را به خاطر بسپارید، چون جواب بعضی از سوالهایتان به آن مربوط می شود. )

حالا که نحوه کار هر یک از این قسمت ها را فهمیدید، فرض می کنیم که ماشین با دنده یک حرکت کند. همان طور که در شکل زیر می بینید وقتی با دنده یک جلو می روید، حلقه به چرخ دنده آبی سمت راست می چسبد.



محور سبز که به موتور متصل است محور کمکی را می چرخاند. هردو چرخ دنده آبی شروع به حرکت می کنند، اما چون حلقه به چرخ دنده سمت راست متصل است، محور زرد با سرعتی برابر آن حرکت می کند. چرخ دنده آبی سمت چپ هم روی بلبرینگ خود هرز می چرخد.

گذر زمان مکانیکی است

 

 


 




 













 

 

 

بهتر است‌ عشق‌ را به‌ خانه‌تان‌ دعوت‌ كنيد!

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

با تشکر از دوستانم در وبلاگ ناظم سرا

برطبق اعتقادات خود زندگي کن .
خودت و ديگران را ببخش .
سعي کن حداقل يک بار هم که شده روش خود را تغيير دهي .
شجاع باشيد حتي اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر کنيد ، کسي متوجه تفاوت آن نخواهد شد .
هميشه لبخند بزن ، اين کار براي تو هزينه اي ندارد اما ارزش بينهايت دارد .
وقت خود را بيهوده صرف کلاهبرداري نکنيد ، تجارت را ياد بگيريد .
براي تدبير و جرات خود دعا کن نه براي مال و ثروت دنيا .
پير شو اما از کارافتاده نشو .
غصه ي اشتباهات گذشته را نخوريد ، از آن ها درس بگيريد و بگذريد .

ابوعلی سينا

ابونصر فارابی

 ابوالفضل بيهقی
ابو سعيد ابی الخير

بابک خرم دين
خيام

خواجه نصيرالدين طوسی

حافظ

حلاج

 رودکی

سعدی

شيخ اشراق شهاب الدين سهروردی

عبيد زاکانی

علی اکبر دهخدا

فردوسی

کمال الدين بهزاد

کمال الملک

ملاصدرا

محمد زکريای رازی

ملک الشعرا بهار

محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرا ازمردان شعر و ادب و سياست و تاريخ معاصر ايران است. پدرش، محمد کاظم صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی بود و در اعياد و مراسم مذهبی اشعاری را که به همان مناسبت سروده بود می خواند. پس از درگذشت او، محمد تقی، که قريحه ای سرشار در سرودن اشعار داشت، هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار به خراسان قصيده ای سرود و به اين طريق لقب پدر را به دست آورد.
ملک الشعرا بهار، که درمشهد متولد شده بود، زبان و ادب فارسی و عربی را نزد استاد معروف زمان خود، اديب نيشابوری آموخت و در جوانی وارد فعاليت های سياسی گرديد. در آن زمان اختلاف بين محمدعلی شاه و نمايندگان مجلس شورای ملی هر روز بالاتر می گرفت. بهار مقاله ها و ترانه های بسيار به نفع مشروطه خواهان در روزنامه خراسان مشهد انتشار داد و به تدريج مشهور شد. در سال های بعد که به عضويت کميته حزب دمکرات خراسان درآمد و روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب بود منتشر کرد. وی در مقالات خود بيش از همه به دفاع از آزادی زنان و لزوم کشف حجاب پرداخت و به اين جهت مورد تکفير قرار گرفت و حکم قتل او داده شد.
با درگرفتن جنگ جهانی و اشغال ايران به وسيله قوای بيگانه، ملک الشعرا که به نمايندگی مجلس شورای ملی انتخاب شده بود همراه ديگر آزادی خواهان تهران را ترک کرد و به هواداری از ارتش آلمان در روزنامه نوبهار مقالات تند نوشت و مظالم روسيه را برشمرد. ديری نگذشت که روزنامه توقيف و خود او به بجنورد تبعيد شد. با پايان گرفتن جنگ، ملک الشعرا بار ديگر به نمايندگی مجلس شورای ملی برگزيده شد. اما با روی کار آمدن رضا شاه پهلوی و پس از گذراندن يک دوره چهارده ماهه در زندان، ناچار از فعاليت در صحنه سياسی کناره گرفت. پس از آن در حدود هفده سال به کار تحقيق و تدريس در دانشکده ادبيات تهران مشغول بود و آثار متعدد نظم و نثر به وجود آورد. وی، در سال ۱۳۲۴ ش/ ۱۹۴۵ م، مدت چهارماه در دولت احمد قوام ( قوام السلطنه) وزارت فرهنگ را به عهده داشت و در همان سال ها بر اثر ابتلا به بيماری سل بستری شد. آخرين فعاليت اجتماعی او رياست جمعيت هواداران صلح بود.
اشعار کلاسيک بهار بيشتر مضمونی سياسی و اجتماعی دارد و بازتابنده خشم و اندوه آزادگان از اوضاع نابسامان جامعه است. بهار در کار تحقيق ادبی و تاريخی نيز سرآمد بود. نوشته هايش، غير از آنچه در روزنامه و مجلات به چاپ رسيده، بيشتر آثاری تحقيقی در ادب فارسی است. سبک شناسی وی در سه جلد، دگرگونی و تکامل نثر فارسی را از آغاز تا طلوع مشروطيت مورد بررسی قرار می دهد. اين مجموعه که به منظور تدريس در دانشکده ادبيات فراهم آمد، هنوز از کتاب های درسی معتبر به شمار می رود. ترجمه چند اثر از زبان پهلوی به فارسی نيز از ديگر آثار علمی او است. بر اين همه، تصحيح کتاب های متعددی از آثار گذشتگان را بايد افزود. از جمله تاريخ سيستان و مجمل التواريخ که منابعی معتبر درباره تحولات سياسی ايران در اواخر دوره قاجار و اوان دوران پهلوی است.
ملک الشعرا بهار در تصنيف سازی نيز دست داشت. در دوران مشروطيت اشعاری با وزن های خاص برای آواز در دستگاه های موسيقی ايرانی سروده می شد. عارف قزوينی، مرد سياست، شعر، و موسيقی و خواننده آن عصر، به سرودن اين گونه تصنيف های سياسی و اجتماعی شهرتی خاص داشت. ملک الشعرا نيز تصنيف هايی از اين گونه بسيار ساخته است که از آن ميان " مرغ سحر" در دستگاه ماهور با صدای قمرالملوک وزيری، برجسته ترين خواننده زن ايران در نخستين دهه های قرن بيستم، شهرت و مقبوليتی فراوان يافت و به تدريج به نوعی سرود ملی و سياسی تبديل شده است:
مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن
زآه شرربار، اين قفس را برشکن و زيروزبر کن
بلبل پربسته زکنج قفس درآ نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه اين خاک توده را پرشرر کن
* * *
ظلم ظالم، جور صياد آشيانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبيعت شام تاريک ما را سحر کن
نوبهار است گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشين دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه ای تازه گل از اين بيشتر کن
مرغ بی دل، شرح هجران، مختصر مختصر، مختصر کن

                                         شب یلدا

شب قبل از فرا رسيدن نخستين روز دی ماه درازترين شب سال است و به آن شب يلدا يا شب چله می گويند. دی ماه را ايرانيان باستان خورماه نيز می گفتند. نخستين روز آن خرم روز است. اين روز و اين ماه هر دو به نام اهورمزدا نام گذاری شده بنابراين روز اول دی جشنی بزرگ است.
مراسم شب چله خانوادگی برگزار می گردد و هنوز همه مراسم آن پابرجاست. در اين بلندترين شب سال افراد دور و نزديک در منزل بزرگ خانواده گرد می آيند و با خوردن ميوه و آجيل شب را به شادی می گذرانند. خوردن هندوانه، خربزه، انار، سيب، و به و نيز انواع خشکبار، به خصوص آجيل شيرين و تخمه بو داده شور، در اين شب معمول است. يکی دو روز قبل از فرا رسيدن شب چله مردهای جوان خوانچه های آراسته ميوه را به خانه نامزدهای خود می فرستند و خود به مهمانی خانه عروس می روند. خانواده دختر نيز لباس و پارچه نبريده به جان آن هديه می فرستند.
خوانچه طبق مستطيل شکل چوبی است که روی آن را با سفره قلمکار يا ترمه می پوشانند و بر آن ظرف های بزرگ ميوه را، پيچيده در زرورق های رنگين و آراسته با گل و نوارهای مواج، می چينند. اين خوانچه را بر سر می گذراند و گاه چند مرد که هريک خوانچه ای بر سر دارند در پی يکديگر راهی خانه عروس می شوند. گرد آمدن شب چله دور کرسی با نقل خاطرات شيرين و خواندن کتاب های داستانی تا ديرگاه شب ادامه می يابد. در اين شب خوردن برف و شيره نيز معمول است.
بنابريک سنت ديرين، در نخستين روز دی ماه هر سال، پادشاه از تخت شاهی به زير می آمد و با جامه سپيد در صحرا بر فرشی سپيد می نشست. دربان ها و نگهبانان را مرخص می کرد و بارعام می داد. نيز با دهقانان و برزگران بر سر يک سفره می نشست و ايشان را برادر می ناميد و از غذای ايشان می خورد. اين جشن را نود روز نيز می گفتند زيرا ميان آن تا نوروز نود روز تمام فاصله است.
در روزهای هشتم، پانزدهم و بيست و سوم اين ماه نيز تطابق نام روز و ماه را جشن می گرفتند و معتقد بودند که آسمان در يازدهمين روز ماه دی آفريده شده است. سير سور يا جشن سير در روز چهاردهم دی ماه برگزار می شد. شانزدهمين روز دی ماه که به ايزدمهر منسوب بوده جشن و مراسم خاصی از شادخواری و شادکامی و رقص و موسيقی برپا می شده است. در افسانه های مربوط به اين روز اغلب از گاوی سخن می رود که فريدون با شير او پرورده شد. اين گاو برمايون نام دارد و احتمال داده اند که به معنی گاو پرمايه باشد. مناسبت جشن روز شانزدهم دی ماه را باز گرفتن فريدون از شير گاو و رها شدن گاوهای ايرانيان به وسيله فريدون از بند ضحاک گفته اند. آمده است که در شب اين جشن در آسمان گاوی از نور آشکار می شود که شاخهای او از طلا و پاهايش از نقره است. اين گاو گردونه ماه را به دنبال می کشد و حدود يک ساعت در آسمان می ماند. هرکس آن را ببيند و آرزويی کند، آرزويش برآورده خواهد شد.
در اين روز مردم برای تبرک، شير گاو می نوشند و معتقدند هرکس در بامداد اين روز پيش از سخن گفتن به بخورد و ترنجی را ببويد آن سال را به خوشی و در نعمت خواهد گذراند و از خشک سالی و بيچارگی و بدبختی در امان خواهد بود. باز برخی از ايرانيان معتقد بودند که در اين روز ضحاک جمشيد را کشت و براثر آن بر خانه های مردم بلا باريد. از همين رو، برخی از جوانان تمام شب بيدار می ماندند، به درخانه های مردم می رفتند، در می کوفتند و با آوازخوانی بلا را از صاحبان خانه بر می گرداندند. صاحبان خانه در را بروی آنان می گشودند و با آجيل و شيرينی از آن ها پذيرائی می کردند.
بنابر افسانه ای ديگر، جمشيد در اين شب پری زيبای رنگارنگی را ديد که بر گاو سپيدی سوار بود و دسته ای گل سوسن در دست داشت و گاه گاه آن را می بوييد. گاو از هفت فلز ساخته شده بود. زر، سيم، مس، قلع، آهن، سرب و روی. آن پری نام يکايک آدميان را بر زبان می آورد و صفات ايشان را بر می شمرد آنگاه از نور و روشنايی وجود خويش آن ها را بهره ور می ساخت. جمشيد از پری پرسيد " توکيستي؟" پری گفت " من بخت هستم و وجود خويش را بين مردم تقسيم می کنم." آنگاه از نظر پنهان گشت.
مراسم شب يلدا مراسمی بسيار کهن و مربوط به دوران پيش از زرتشت و شب زاده شدن ايزد مهر است. چه، اگر بتوان در طی سال شبی را در نظر گرفت که در آن ايزد مهر- ايزدی که خورشيد گردونه اوست- متولد شود، بايد آن شب در تاريکی و درازی از تمام شب های سال ممتاز باشد و چنين شبی همان شب يلدا ست. قرينه اين امر آن است که يلدا کلمه ای سريانی و به معنی " ميلاد" است. هنگام رواج آئين مهر در اروپا، مراسم شب يلدا با شکوه تمام برگزار می شد. هنگامی که مسيحيت، پس از کشتار بی رحمانه پی روان مهر، در اروپا رواج يافت، اوليای دين جديد پی بردند که برانداختن برخی سنت های آئين مهر ناممکن است و ياد آن هم چنان در خاطر مردم زنده خواهد ماند. از اين روی شب ميلاد ايزد مهر را به ميلاد مسيح بدل کردند که در ۲۵ دسامبر برگزار می شود. فاصله مختصری که ميان اين دو جشن وجود دارد بر اثر اشتباه محاسبه در تقويم پديد آمده و ميلاد مسيح همان شب يلدای پی روان مهر است که در ايران نيز گرامی داشت آن با رواج دين زرتشت نيز از ميان نرفته و هنوز هم مردم بی آن که علت آن را بدانند، آن شب را بزرگ می دارند.

کيکاوس از پادشاهان اساطيری ايران و از سلسله کيان است. در اوستا از او به عنوان پادشاهی مقتدر و فره مند ياد شده که بر فراز البرز اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد و از ايزدبانو ناهيد خواست که او را تواناترين و پيروزمندترين شهريار روی زمين کند. ناهيد فرشته نگهبان آب که خود فره مند و فره بخش است آرزوی او را برآورد و کيکاوس بر هفت کشور و ديوان و آدميان پادشاهی يافت. سپس بر فراز البرز کوه هفت کاخ بلند برآورد. يکی از زر، دو از سيم، دو از پولاد و دو از آبگينه. هرکس از ضعف پيری به رنج بود چون بدان کاخ ها می رفت جوان پانزده ساله می شد.
بنابر شاهنامه کيکاوس در پادشاهی ۱۵۰ ساله خويش بارها حادثه آفريد. نخست رامشگری از مردم مازندران با توصيف زيبائی های سرزمين خويش او را برانگيخت که به آن ديار لشکر کشيد. پند پيران و هشدار بزرگان او را از راه بازنداشت. چون سپاه کيکاوس به مازندران رسيد و به کشتن و سوختن و غارت پرداخت، شاه مازندران ديو سپيد را به ياری خواند. ديو سپيد شبانه سپاه کيکاوس را در هم شکست و شاه و سران لشکر را کور کرد و از زال زر خواست کسی را به نجات او بفرستد. زال فرزند جوان و پهلوان خود رستم را برای نخستين بار به نبرد روانه مازندران نمود و به او آموخت که چگونه از راه ميان بر خود را زودتر به مازندران برساند. رستم در اين راه هفت خان را با پيروزی در نورديد و با کشتن ديو سپيد کاوس و سران سپاه او را از بند ديوان مازندران رهانيد.
سپس کيکاوس به جنگ شاه هاماوران ( حيره) رفت و پس از شکست دادن او دخترش سودابه را به زنی خواست. اما اين بار نيز فريب خورد و اسير شاه هاماوران شد. باز رستم به ياری او شتافت و او را از بند دشمن برهانيد. ديگر بار، ابليس به فريب دادن کيکاوس پادشاه خودکامه پرداخت. ديوی را وداشت تا با چرب زبانی و خوش آمد گويی کيکاوس را به تسخير آسمان تشويق کند. کيکاوس باز فريفته شد. چهار بچه عقاب را که از آشيانه مادر ربوده بود به مرغ و کباب بره پروراند و چون بزرگ و نيرومند شدند. آنها را به چهار پايه تختی بست که در چهار گوشه آن بر سر نيزه های بلند ران های کباب شده آويخته بود. عقاب ها به سودای رسيدن به گوشت به سوی آسمان بال گشودند. اما پس از چندی خسته و گرسنه از پرواز بازماندند و نگونسار به شهر آمل در مازندران فرو افتادند. پهلوانان ايرانی، رستم، گيو و گودرز، ناچار دوباره به سرزمين دشمن لشکر کشيدند و کيکاوس را که پوزش خواه و زرد روی بود به پايتخت باز گرداندند.
کيکاوس اگرچه پادشاهی فره مند است اما در افسانه های ايرانی از او به عنوان مظهر خودکامگی و سبک سری ياد می شود. ماجراهای زندگی کيکاوس در آثار عرفانی نيز تعبيرهای رمزی به خود گرفته است. در اين تمثيل ها کيکاوس مظهر نفس انسانی است که با همه عظمت قدر و والايی مقام، بارها و بارها فريب دنيای مادی و لذات جسمانی را می خورد و هرچند پيوسته گناه خود را در می يابد و با درد و اندوه از آن شرمنده می شود اما باز نفس آماره در سيمايی تازه او را می فريبد و به گناهی ديگر می کشاند.

سياوش
سياوش از شاهزادگان و دلاوران افسانه ای ايران است. بنابر شاهنامه، کيکاوس پادشاه سبکسر و بدخوی سلسله کيانی پسری دانا، خوش سيما و دلير به نام سياوش داشت که از کودکی پرورش او را رستم به عهده گرفته بود. هنگامی که سياوش جوانی کارآمد شد و به دربار پدر بازگشت، همسر کيکاوس، سودابه دختر شاه هاماوران، به او دل باخت. اما سياوش نيک نهاد به آرزوی او تن درنداد. سودابه خشمگين شد و نزد کيکاوس به سياوش تهمت بدکاری زد. به آئين آن روزگاران، کسی که خود را بی گناه می دانست بايد از آتش به سلامت بگذرد.سياوش در حضور پدر و بزرگان دربار از گذر باريکی ميان دو تل عظيم آتش سواره بگذشت و پاکدامنی خود را ثابت کرد.
پس از چندی، به قصد امان ماندن از تحريکات زن پدر داوطلب جنگ با پادشاه توران شد. افراسياب که از جلادت سياوش به هراس افتاده بود تقاضای آشتی کرد. سياوش درخواست او را پذيرفت، اما کيکاوس پسر را سرزنش کرد و سياوش رنجيده نزد افراسياب بازگشت. تورانيان مقدم او را گرامی داشتند و افراسياب دختر خود، فرنگيس، را به همسری او در آورد. سياوس با اجازه افراسياب در ختن قلعه ای بنام گنگ دژ ساخت و با صد تن از همراهان ايرانی خود به خوشی روزگار می گذراند. اما، گرسيوز، برادر افراسياب، بر او حسد برد و افراسياب را بدگمان کرد. عاقبت افراسياب به کشتن سياوش جوان، که خوش سيما و خردمند و پاک نهاد بود فرمان داد.
سياوش در افسانه های ايرانی مظهر مظلوميت و بی گناهی است. از خون به ناحق ريخته او هربهار گياه پرسياوشان بر لب جوی ها و آبگيرها می رويد. گمان می رود سياوش در افسانه های بسيار کهن آريايی مظهر گياه و سرسبزی باشد و مرگ جانگداز او فرا رسيدن فصل سرما و برخاک افتادن گياه را خبر می دهد. مراسم خاص عزاداری سياوشان يا سووشون که تا زمان های نه چندان دور، رايج بوده، دليلی بر اين باور شمرده می شود. در اين مراسم شبانگاه بر مرگ سياوش نوحه و زاری می کردند و زنان دسته های موی خود را به نشان فرو ريختن برگها می بريدند و آن را بر درختان نظر کرده می آويختند. سوگواری شام غريبان در شب دهم محرم را نيز با اين مراسم بی ارتباط نمی دانند.
چنان که در شاهنامه آمده است خبر کشته شدن سياوش در ايران هنگامه ای برپا کرد. رستم، که او را به فرزندی پرورده بود، سودابه را به کين او کشت، به توران تاخت و همه جا را ويران کرد. اما چون هوس بازی های کيکاوس پايان نداشت، فرکيانی از او جدا شد و افراسياب قدرت يافت که دوباره به ايران بتازد و بيداد و ويرانی کند. پس از مرگ سياوش، فرنگيس همسر او که باردار بود، پسری زاد. به دستور افراسياب بچه را به شبانان سپردند تا از نژاد خود با خبر نشود. اين پسر کيخسرو نام گرفت. گيو، پسر گودرز، و از پهلوانان ايرانی، برای آوردن کيخسرو نهانی به توران رفت و پس از هفت سال جستجو کيخسرو و فرنگيس را يافت و با پوشاندن زره سياوش بر تن کيخسرو او را رويين تن کرد، بر اسب سياه سياوش، که اين همه سال به هيچ کس سواری نداده بود، نشاند و با جنگ و گريز راهی ايران شد.
سال ها بعد، کيخسرو به دستور کيکاوس به کين پدر برخاست و افراسياب برادرش، گرسيوز، را که محرک قتل سياوش بود کشت. کيخسرو پس از کيکاوس پادشاه ايران شد و به اوضاع نابسامانی که در دوران حکومت خود کامه کيکاوس پديدار شده بود پايان داد. اما چندی نگذشت که پادشاهی را به يکی از افراد خانواده خاندانش، لهراسب، واگذاشت و خود با چند تن از دلاوران ايران با او همراه شدند. کيخسرو بديشان هشدار داد که آمدن به دنبال وی خطرناک است و آنان او را نخواهند ديد. پهلوانان، جز يکی دو تن، بازنگشتند و پس از غايب شدن سياوش همگی در طوفان برف تلف شدند.
کيخسرو که او را صورت افسانه ای کورش بزرگ می پندارند، در ادب فارسی مظهر انسان کامل و پير به حقيقت پيوسته ای است که جهان معنا و حقايق روحانی را بر حکومت ظاهری و قدرت دنيايی ترجيح داده و از همين رو در شمار هفت تن جاويدانی است که بنابر سنت زرتشتيان روز رستاخيز به ياری سوشيانت، موعود آخر زمان، برمی خيزد و اهريمن و پليدی او را از پهنه زمين پاک می کند.
چنين مشهور است که غار شاه زنده، در سی و پنج کيلومتری جنوب غربی اراک، محلی بود که کيخسرو در آنجا عزلت گزيده است. اين غار اعجاب انگيز دخمه ای بزرگ است که بر فراز قله ای به ارتفاع ۲۸۹۰ متر از سطح دريا واقع شده و زرتشتيان هرساله از سراسر جهان برای زيارت به آنجا می روند. در پای کوه چشمه ای پرآب از زمين می جوشد که زائران از آب آن می نوشند و به عنوان داروی شفا بخش به همراه خود می برند.

با تشکر از وبلاگ ناظم سراو وآقا مسعود
 

ضحاک
ضحاک در افسانه های ايران مظهر ستم و بيدادگری است. در اوستا نام وی به صورت اژی دهاک ( اژدها) آمده؛ مردی که سه سر، سه پوزه و شش چشم و هزارگونه چالاکی دارد و از مردم بابل است، سرزمينی که ايرانيان طايقه ای عرب نژاد از ساکنان آنجا را تازی می ناميدند؛ نامی که بعدها به همه اعراب دادند. در واستا همچنين آمده است که ضحاک در ناحيه کرند( در کرمانشاهان کنونی) بر قله کوهی برای وايو، ايزد نگهبان هوا، قربانی بسيار کرد و از وی خواست که او را ياری دهد تا هر هفت کشور را از آدمی تهی سازد اما وايو خواهش او را برنياورد.
در شاهنامه، ضحاک تازی پس از گسستن فر از جمشيد به ايران حمله آورد و پس از کشتن او هزارسال با ستم بسيار بر اين سرزمين فرمانروايی کرد. ضحاک، در شاهنامه پسر نيک مردی به نام مرداس است که در زمان جمشيد می زيست. خوی زشت و آزمندی بسيار، ضحاک را واداشت تا به فريب ابليس پدر را بکشد و خود برجای او نشيند. از آن پس اهريمن به صورت جوانی خوب رو خواليگر او شد و در فرصتی به شانه هايش بوسه زد. از جای بوسه ها دو مار روييد که ضحاک را سخت آزار می داد. دگر بار اهريمن همچون پزشکی به ديدار ضحاک آمد و چاره درد او را در سير کردن مارها با مغز سرجوانان دانست. اهريمن می خواست از اين راه زمين را از مردمان تهی سازد. به فرمان ضحاک هر روز مغز سر دوجوان ايرانی را به مارهای دوش او می دادند تا آرام گيرند. ايرانيان از ستم ضحاک به جان آمدند. کاوه آهنگر که پسران بسياری را از دست داده بود پيشاپيش ديگران پيش بند چرمی خود را بر سر نيزه کرد و مردم را بر ضد ضحاک بشورانيد. ايرانيان فريدون از نژاد جمشيد را به پادشاهی برداشتند و او با دلاوری تمام دژ بلند ضحاک را تسخير کرد و خواهران جمشيد را که در اسارت او بودند آزاد ساخت.
بنابر سنت زرتشتيان اهورمزدا فريدون را از کشتن ضحاک بازداشت و گفت : " اگر تو ضحاک را بکشی زمين از موجوات موذی و زيان آور پر خواهد شد." پس فريدون ضحاک را به بند کشيد و در غاری به قله دماوند بياويخت. درآخر زمان، ضحاک زنجير خود را خواهد گسست و يک سوم از مردم و ستوران را نابود خواهد کرد. آن گاه اهورامزدا گرشاسب را از زابلستان برمی انگيزد تا آن نابکار را از ميان بردارد. گمان می رود که داستان اين نجات از خاطره هجوم اقوام سامی که پيش از به قدرت رسيدن مادها و هخامنشيان بارها به ايران حمله آوردند سرچشمه گرفته باشد. به گمانی ديگر، ممکن است اين افسانه منشاء طبيعی داشته باشد، زيرا در روزگاران گذشته کوه دماوند آتش فشانی فعال بود که هرچند يک بار به خروش درمی آمد و مواد گداخته از آن بسان مارهايی دهشتناک و آتشين سرازير می شد. داستان به بند کشيده شدن ضحاک در دماوند ممکن است هم زمان با فروکش کردن آتش فشانی ها پيدا شده باشد. همچنان که هراس دائم از بند گسستن دوباره ضحاک نيز نشانی از نگرانی درباره فعاليت دوباره اين آتش فشان دارد.
با همه اين زمينه ها، ضحاک در شاهنامه مظهر فرمان روايی بيگانه بر ايران است که از آن جز ستم و بيداد نزايد و آرزوی سرآمدن روزگارش همواره دل آزادگانی چون کاوه را به تپش می آورد.

کاوه آهنگر
کاوه آهنگرنام آورترين قهرمان مبارزه برضد ستم بيگانگان در اساطير ايران است. وی که هجده پسرش قربانی ضحاک ماردوش شده بودند، فريدون از نژاد جمشيد را که نزد شبانان می زيست يافت و با گرد آوردن مردم برضد ضحاک سربه شورش برداشت. ضحاک که از وجود فريدون و فره مندی او آگاه بود، مجلسی آراست و از بزرگان يک به يک خواست که در نامه ای با مهر خويش او را دادگر و همه کار او را خوب و درست بخوانند. بزرگان از ترس چنين کردند. اما، کاوه مردانه به پای خواست و همه زشتی وجود ضحاک و ستم او را به فرياد بر زبان آورد و آن سند را دريد و پايمال کرد. آن گاه پيش بند چرمين خود را که آهنگران هنگام کار بر تن می پيچند بر سر نيزه کرد و مردم را به پادشاهی فريدون فرا خواند. ايرانيان با او يار گشتند، چرم کاوه را انواع زر و جواهر رنگارنگ زينت می دادند و در پی فريدون روانه شدند.
ضحاک در شاهنامه تازی خوانده شد و فردوسی او را همچون اعراب توصيف کرده است. اما، در اساطير ايران ضحاک اژدهايی است سه سر که در آسمان آب را به اسارت درآورده و مانع فرو ريختن باران و سرسبزی و خرمی زمين است. وی مظهر حکومت غيرايرانی و ستمگری و خشونت بسيار و کاوه مظهر ايرانی سلحشور بيداری است که با مردانگی و قدرت بر ضد بيگانگان قيام می کند و آنان را از سرزمين خود می راند.
پيش بند چرمين کاوه پس از اين شورش به نام درفش کاويانی به صورت پرچم ايرانيان درآمد. گفته اند که اين پرچم به عنوان مظهر پيروزی سپاه ايران تا آخر دوران ساسانيان حفظ می شد. در حمله اعراب درفش کاويانی به دست دشمن افتاد و عرب ها به طمع زر و گوهر آن را قطعه قطعه کردند.
جشن مهرگان به ياد غلبه فريدون بر ضحاک برگزار می شد. شايد فرو ريختن نخستين باران های پائيزی بنابر اسطوره اژدی هاک نشان از شکست او دارد که آن ها را در آسمان اسير کرده بود. اما گفته اند که عبارت " هزار سال بزي" که دعای مخصوص جشن مهرگان است از آن آمده که چون ستم ضحاک هزار سال دوام يافت، اکنون آرزو می شود که شادی و آزادی نيز هزار سال دوام يابد.

 

مي‌خواهم از شما که از ما هزار بار بگوييد بگويند با قاري بزرگ،
مي‌کاريم عشق بزرگ را، تا گل دهد به دامن بيزاري بزرگ.

آهنگي از ساخته‌هاي «اسفنديار منفردزاده» بر دکلمۀ شعري بلند از «اسماعيل خويي» که سالها پيش در يادمان «سعيد سلطانپور» سرود و با صداي خود خوانده است.  

چرخ خياطي

  در خانه که صداي چرخ خياطي مي‌آمد آدم يک‌جور دلگرمي‌اي داشت که مادر سرحال است. پشتش، کمرش، پايش درد نمي‌کند. نفس تنگي اذيتش نمي‌کند. نفخ نکرده. چربي و فشار خونش بالا نرفته و قرار نيست بيايند و بادکشش کنند يا زالو بيندازند و آمپول بزنند. آدم که از کوچه يا مدرسه برمي‌گشت، مادر اغلب روي چرخ خم شده و عينکش را سر دماغش گذاشته بودو داشت چيز مي‌خواند. گاهي هم شعر محبوبش را زمزمه مي‌کرد. . . صداي چرخ که مي‌آمد به آدم يک‌جوري. . . آدم حس مي‌کرد خانه‌اي هست و مادري و يک بساط خانواده‌اي که دور و ور آدم را گرفته و آدم دلگرم بود. . .»

زمستانگاهي بعضي حکايات است که انگار بايستي که آنها را از اول اولش گفت. يکي از آن همه، مثلا همين داستان «آقاي چوخ بخت يوخ» به روايت «طيفور بطائي» از انتشارات «انديشه» در شهر گوتنبرگ سوئد.
 
ماجراهاي «آقاي چوخ بخت يوخ» شرح گم‌شدگي، استحاله يافتن و بحران هويت خانواده‌اي است که از ايران اسلامي شده به پناهندگي به  اروپا مي‌آيند. روايتي گرچه به طنز، ولي سخت تلخ و گزنده که
چه بسا به نوعي حديث نفس بعضي از ما و يا شايد کساني از دور و بري‌هاي ما هم مي‌تواند باشد.

وحيد رنجبر كهن

نماي از باغهاي قاسم آباد

وحيد رنجبر كهن

وحيدر نجبر كهن