از ياران اميرالمؤمنين عليه السّلام كه او را همّام مى گفتند و مردى عابد بود

به حضرت عرضه داشت: اهل تقوا را چنانكه گويى آنان را مى بينم براى من وصف كن. امام در پاسخ
او درنگ كرد، سپس فرمود: اى همّام، تقواى الهى پيشه كن و كار نيك انجام ده، زيرا خداوند با اهل تقوا
و اهل كار نيك است. همّام به اين مقدار سخن قناعت نكرد و حضرت را قسم داد. حضرت خدا را سپاس
و ثنا گفت و بر پيامبر ـ كه درود خدا بر او و آلش باد ـ درود فرستاد و سپس فرمود: 

اما بعد، خداوند پاك و برتر مخلوقات را آفريد در حالى كه از اطاعتشان 
بى نياز، و از گناهشان ايمن بود، زيرا عصيان عاصيان به او زيان نمى رساند،  
و طاعت مطيعان او را سود نمى دهد. پس روزى آنان را در ميانشان تقسيم كرد، و هر كس را در دنيا
در جايى كه سزاوار بود قرار داد. پرهيزكاران در اين دنيا اهل فضائلند، گفتارشان
صواب، پوشاكشان اقتصادى، و رفتارشان افتادگى است. از آنچه
خدا بر آنان حرام كرده چشم پوشيده، و گوشهاى خود را وقف دانش بامنفعت
نموده اند. آنان را در بلا و سختى و آسايش و راحت حالتى يكسان است، و اگر
خداوند براى اقامتشان در دنيا زمان معينى را مقرر نكرده بود از شوق به ثواب و بيم از عذاب
به انـدازه چشـم به هم زدنى روحشـان در بدنشان قـرار نمى گرفت.
خداوند در باطنشان بزرگ، و غير او در ديدگانشان كوچك است. آنان
با بهشت چنانند كه گويى آن را ديده و در فضايش غرق نعمتند، و با عذاب جهنم چنانند كه گويى
آن را مشاهده نموده و در آن معذبند. دلهايشان محزون، همگان از آزارشان در امان،
بدنهايشان لاغر، نيازهايشان سبك، و نفوسشان با عفّت است. روزى چند را در راه حق صبر كردند
كه براى آنان راحتى جاويد به دنبال آورد، اين است تجارتى سودآور كه خداوند براى آنان مهيّا نمود.
دنيا آنان را خواست و آنان آن را نخواستند، به اسارتشان كشيد و آنان با پرداخت جانشان خود را آزاد كردند. 
به هنگام شب براى عبادت برپايند، در حالى كه اجزاى قرآن را شمرده و سنجيده تلاوت كنند، 
خود را به آيات قرآن اندوهگين ساخته، و داروى دردشان را از آن برگيرند. و چون به آيه اى
بشارت دهنده بگذرند به مورد بشارت طمع كنند، و روحشان از روى شوق به آن خيره گردد، و گمان
برند كه مورد بشارت در برابر آنهاست. و چون به آيه اى بگذرند كه در آن بيم داده شده
گوش دل به آن دهند، و گمان برند شيون و فرياد عذاب بيخ گوش آنان است.  
قامت به ركوع خم كرده اند، به وقت سجده پيشانى و دست و زانو و انگشتان پا  
بر زمين مى گذارند، و از خداوند آزادى خود را از عذاب مى طلبند، اما به هنگام
روز، بردباران و دانشمندان و نيكوكاران و پرهيزكارانند. بيم از حق جسمشان را چون تيرِ تراشيده لاغر كرده،
مردم آنان را مى بينند به تصور اينكه بيمارند، ولى بيمار نيستند،
و مى گويند ديوانه اند، در حالى كه امرى عظيم آنان را بدين حـال درآورده .
به طاعت اندك خشنود نمى شوند، و طاعت زياد را زياد ندانند. بنابراين
خود را به كوتاهى در بندگى متّهم كنند، و از عبادت خود در وحشتند. هرگاه يكى از آنان را تمجيد كنند
از آن تمجيد بيم نموده و گويد: من از ديگران به خود آگاه ترم، و پروردگارم از خودم به من
داناتر است; خداوندا، مرا به آنچه درباره ام گويند مگير، و از آنچه مى پندارند
بهتر گردان، و زشتى هايى را كه از من خبر ندارند بر من ببخش.
از نشانه هاى ديگرشان آن است كه هر كدام را داراى نيرومندى در دين، دورانديشى با نرمى،
ايمان همراه با يقين، حرص در دانش ، علم با بردبارى ، ميانه روى در
توانگرى، فروتنى در عبادت، آراستگى در تهيدستى، بردبارى در سختى،
جويايى حلال، نشاط در هدايت، و دورى از طمع بينى. در عين به جا آوردن 
اعمال شايسته ترسان است. شب مى كند در انديشه شكر، و روز مى كند
در انديشه ذكر. شب را به سر مى برد با خوف، و ر وز مى نمايد دلشاد: خوف از غفلتى كه او را از آن
برحذر داشته اند، و دلشاد از فضل و رحمت حق كه به دست آورده. اگر نفس او را در آنچه
بر او سنگين است از او پيروى نكند او نيز آنچه را كه نفس به آن رغبت دارد به او نمى دهد.
روشنى چشمش در آن چيزى است كه جاويد است، و بى رغبتى اش در آن است كه فانى شدنى است.
بردبارى را با دانش، و گفتار را با عمل آميخته مى كند. آرزويش كم و كوتاه، لغزشش اندك،
دلش فروتن، نفسش قانع، خوراكش اندك، زندگيش آسان، دينش محفوظ،  
شهوتش مرده، و خشمش فروخورده است. خيرش را متوقّع، و از شرّش در امانند.  
اگر در ميان غافلان باشد از ذاكرانش به حساب آرند، و اگر در ميان ذاكران باشد
در شمار غافلانش نيارند. از آن كه بر او ستم كرده بگذرد، به آن كه او را محروم نموده عطا كند،
و با كسى كه با او قطع رحم نموده صله رحم نمايد. زبان دشنام ندارد، گفتارش نرم است، زشتيش پنهان،
و خوبيش آشكار است، نيكى اش روى آورده، و شرّش روى گردانده، در حوادث آرام،
در ناخوشيها شكيبا، و در خوشيها شاكر است. بر دشمن ستم نمى كند،
و به خاطرمحبوبش مرتكب گناه نمى شود. پيش ازحاضر كردن شاهد، خود اقرار به حق مى نمايد. امانت
را تباه نمى كند، و آنچه را به يادش آرند به فراموشى نمى سپارد، احدى را با لقب زشت صدا نمى كند، 
به همسايه زيان نمى زند، به بلاهايى كه به سر مردم مى آيد شادى نمى نمايد، در باطل وارد نمى شود،
و از حق خارج نمى گردد. اگر سكوت كند سكوتش غمگينش نكند، و اگر بخندد 
قهقهه نزند، چون به او ستم روا دارند صبر پيشه سازد تا خدا انتقامش را
بگيرد. از خود در رنج است، و مردم از او در راحتند. در امر آخرت خود را به زحمت اندازد،
و مردم را از جانب خود قرين آسايش كند. دوريش از آن كه دورى مى كند محض زهد و پاك ماندن،
و نزديكى اش به آن كه نزديك مى شود به خاطر نرمىو رحمت است، دوريش از راه تكبّر و خودخواهى،
و نزديكى اش از باب مكر و فريب نيست.
راوى گفت: چون سخن به اينجا رسيد همّام فريادى بركشيد و جان داد. حضرت فرمود:
به خدا قسم از چنين پيشامدى بر او مى ترسيدم. سپس ادامه داد: اندرزهاى رسا
با اهلش اين گونه معامله مى كند!
 بر گرفته ازوبلاگ در کوچه باغهای بیابان
نوشته حمید کافی

AtoorPat's Avatar

چكيده ای از داستان اژدر اوژنان سهمگين و هماوردان آتشين دم

 

ستيز سپند و نمادين قهرمانان (ايزد، پادشاه يا پهلوان) تاريخ اساطيري ايران با اژدران زشت نهاد (اژدهاي كيهاني يا اژدر زهرآگين آتشين دم) كه به ياري رزم افزار آسماني (تندر و آذرخش) يا جادويي به انجام مي رسد؛ سنت بسيار كهني است كه در باور بيشتر مردمان هندو اروپايي (و نيز بسياري ديگر از تبارها) جاي دارد.

ايزدان با نابودي اژدهايان سرزمين تاريكي و ستروني؛ بركت، فراواني و زايندگي را در چهار گوشه قلمروي خود مي گسترانند. آنان بدين گونه، كردار (فعل) آفرينش را فروغ و جاني دوباره مي بخشند. زيرا بر پايه بنيادهاي اساطيري مردمان باستاني، هيچ ايزدي (حتي هرمزد) بي انجام خويشكاري هاي آفرينش و بركت بخشي، در شمار خدايان (= آفريدگار) جاي نمي گيرد (Ü بندهشن، ص 8). نبرد با اژدهايان و تباهي آنان، تنها در قلمروي مينوي ايزدان روي نمي دهد و با سرگذشت زندگي پادشاهان و پهلوانان جامعه باستاني هندو اروپايي نيز در مي آميزد. به گونه اي كه كاركردهاي آئيني اين ستيز نمادين و سپند را به سه گونه زير مي توان بازگو و نمايان ساخت:

۱.     فرمانروايان كهن با نابودي اژدران و انجام يكي از مهمترين خويشكاري هاي خود، آئين هاي افزونگري و باروري را براي مردمان جامعه خويش برپا مي دارند و فراواني را براي آنان به ارمغان مي آورند.

۲.     يك پهلوان باستاني در كارزار با اژدهايان آتشين دم و تباهي آنان، نه تنها يكي از هزار آئين كهن راه و رسم آموزي، مناسك باستاني تشرف و ازدواج مقدس را بجا مي گزارد؛ بلكه كليد راهيابي به انجمن يلان را نيز بدست مي آورد.

۳.     يك قهرمان نامي (پادشاه يا پهلوان) با نابودي هماوردان زشت نهاد خود، افزون بر راه و روش ايزدي، رستاخيز نويني را نيز پي مي گيرد. بدين گونه قهرمان همچون خدايان خويش آفرينش گيتي را از نو به انجام مي رساند.

بايد دانست كه در قلمروي اسطوره، جهان چيزي جز تكرار دوباره و دوباره هنجارها و كردارهاي سپند خداي نخستين يا آفريدگار جهان نيست. در اين گستره، ستيز سپند هر ايزد، پادشاه يا پهلوان با اژدهايان كيهاني يا آتشين دم در گذر زمان، هر روز تكرار مي شود و گيتي از نو زاده و جوان مي گردد (Ü الياده، 1362، صص 60-47؛ همو، 1377، صص 62-17؛ همو، 1378، صص 49-31؛ ويدنگرن، 1377، صص 81-69 و سركاراتي، 1378، صص 247-246).

آئين هاي اژدهاكشي در گونه اساطيري اين داستان كهن، پايه ديني و بنيان ازلي - ابدي دارند و با رويدادهاي كيهاني، مينوي و نيز آفرينش و رستاخيز جهان وابسته اند. پديده هاي طبيعي همچون خشكسالي، توفان، سيل، سرما، تندر، آذرخش، خورشيد گرفتگي، ماه گرفتگي و حتي مرگ كه از آغاز زندگي همواره همراه آدمي هستند، با پندار و انديشه هاي مردمان باستاني در مي آميزند. به گونه اي كه سرزمين باورهاي او را جولانگاه روايات اساطيري پر رمز و راز و ميدان نبرد نمادهاي نيكوي زندگي و پديده هاي پرآشوب طبيعي مي سازند.

بدين گونه، يك خداي جنگاور يا ايزد بركت بخشنده و افزونگري با سيمايي خورشيدين، سرشتي آذرين و گرزي آذرخش گون پديدار مي گردد و به نبرد با اژدهاي كيهاني كه بر سرزمين خدايان چيره گشته است، بر مي خيزد. زيرا بوده اهريمني، تاريكي، خشكسالي، ستروني و مرگ را بر سرتاسر قلمروي زيبا و روشن اورمزد گسترانيده است. اين ايزد، مست و نيرومند از نوشابه سپند سومه (هومه) يا شادمان و پرتوان از فديه گرانمايه اي كه ستايشگرانش نثار او ساخته اند؛ با ستيز سهمگيني، اژدهاي بدنهاد را تباه مي سازد. او بدين گونه، آبها يا گله گاوان شيري (نمادهاي باروري و افزونگري) گرفتار در دژ جادويي را آزاد و رها مي نمايد. در پايان، باران و پرتوي رخشان خورشيد بر زمين فرو مي بارند، خشكسالي و تاريكي از ميان مي روند و آفرينش خدايان دوباره بارور و پربركت مي گردد(Ü بخش بررسي، صص 34-23).

نبرد ايزدان و اژدهايان زشت نهاد كيهاني در روايات اساطيري داستان اژدهاكشي، يك رويداد بي زمان و بي مكان مقدس و نمادين مي باشد. اين ستيز سپند، نه تنها از ديدگاه زماني، آغاز و انجامي ندارد و ازلي - ابدي است؛ بلكه از ديدگاه مكاني نيز در قلمروي مينوي خدايان روي مي دهد و از آن سرزمين ويژه اي نيست. همچنين از سوي ديگر، اين نبرد نمادين تنها به يكبار نيز رخ نمي دهد و در گذر زمان هر سال، هر ماه و گاه هر روز تكرار مي گردد.

بدين گونه، ايزدان بزرگ با هر نبرد و تباهي اژدهايان تاريكي و ستروني؛ آبها، گاوان شيري و ديگر نمادهاي بركت، باروري و فراواني را از بند آزاد و رها مي سازند. به راستي تنها اين تكرار يك آئين باستاني است كه آن را در گذر زمان سپند و نمادين مي گرداند. از اينرو هر قهرمان نامي اساطيري يا حماسي و نيز هر مرد باستاني كه الگويي جز كردار سپند آن قهرمان نامدار اساطيري يا حماسي ندارد، آرزوي تكرار و انجام دوباره آن را در سر مي پروراند.

بدين روي نگارنده بر اين باور است كه اگرچه شباهت و همساني هاي بسياري از يكسو ميان ايزدان، پادشاهان و پهلوانان اژدر اوژن و از سوي ديگر ميان هماوردان كيهاني يا آتشين دم آنها در روايات گوناگون اساطيري، حماسي، تاريخي - افسانه اي و قصه هاي عاميانه ديده مي شود؛ ولي يكايك آنها (به ويژه نمونه هاي اساطيري و حماسي) بي توجه به زمان پردازش، داستان هاي اصيلي هستند و هيچيك از آنها، گرته برداري از نمونه نخستين (پيش نمونه) نمي باشد. زيرا اگرچه بيشتر روايات داراي انگاره، جهان بيني و ساختارهاي دروني و بروني همانندي هستند؛ ولي قهرمان هر داستان با انجام اين ستيز نمادين و برگزاري آئين اژدهاكشي به تكرار دوباره كرداري بر مي خيزد كه پيش از او، ايزدان، پادشاهان يا پهلوانان سالخورده و نامداري به انجام آن دست يازيده اند و پس از او نيز قهرمانان جواني به انجام آن روي مي آورند.

از سوي ديگر، همانگونه كه با بررسي نمونه هاي گوناگون اساطيري و حماسي داستان اژدر اوژني مي توان به اصالت يكايك اين روايات پي برد؛ با پژوهش پيرامون گونه هاي تاريخي - افسانه اي و قصه هاي عاميانه داستان اژدهاكشي نيز مي توان ردپاي گرته برداري از نمونه هاي نخستين و گونه هاي اصيل حماسي را در برخي از اين روايات ديد و دنبال نمود. زيرا هدف پديداري داستان اژدر اوژني و راهيابي آن به سرگذشت زندگي يك قهرمان باستاني، به آرامي در گذر زمان دگرگون مي شود؛ و ديگر همچون روزگار پيشين با رويدادهاي كيهاني، مينوي، آفرينش و رستاخيز، آئين هاي راه و رسم آموزي نوجوانان نابرنا، مناسك تشرف جوانان بالغ و راهيابي آنان  به انجمن يلان، زناشويي هاي سپند (ازدواج مقدس) و نيز آئين هاي بركت بخشي، افزونگري و باروري در نمي آميزد. بلكه با پديده هايي همچون سزاواري براي دستيابي به مقام پادشاهي، فرمانروايي بر ايرانشهر و نيز آئين هاي جوانمردي عياران گره مي خورد.  

گونه حماسي، شكل ديگري از داستان باستاني اژدهاكشي را نمايان مي سازد كه جايگاهي ميان اسطوره و تاريخ دارد. زيرا افزون بر آنكه، روايات گوناگون اين شكل (گونه حماسي) را نمي توان در شمار داستان هاي مقدس و باشكوه اساطيري جاي داد. از ديگر سو نيز به دليل آنكه از آن روزگار و رخداد ويژه اي نيست، نمي توان آنها را روايات تاريخي برشمرد. سرزمين رويدادها و ميدان نبرد اهوره و اهرمن كه پيش از اين در گونه اساطيري داستان؛ در آسمان، كيهان مينوي و قلمروي خدايان جاي داشت؛ جايگاه خود را در روايات گوناگون شكل حماسي به زمين و جهان استومند مي سپارد.

از سوي ديگر نيز ساختار و درون مايه داستان اژدهاكشي در اين گونه، بر خلاف شكل اساطيري كه رويدادي بندهشني - رستاخيزي (ازلي - ابدي)، بي زمان و بي مكان بود؛ رخدادي است كه اگرچه بيشتر نمونه هاي آن به روزگاران بسيار دور و پيش از تاريخ باز مي گردد، ولي ازلي - ابدي نيست. همچنين روايات حماسي داستان اژدر اوژني، در زمان و مكان ويژه اي روي مي دهند و از اينرو نمي توان آنها را رويداد مقدس، بي زمان، بي مكان و اساطيري برشمرد.

روايات نبردهاي هوشنگ و ديوان مازندر و اژدهاي خونين چشم؛ فريدون و اژي دهاكه (ازدهاگ و ضحاك)؛ گرشاسپ و اژدهاي شاخدار، ديو گندرو و نيز ازدهاگ (در ادبيات پهلوي)؛ سام و اژدهاي كشف رود؛ رستم و اژدران مهيب هفتخان و خاور زمين؛ كي خسرو و افراسياب اژدهاوش و سرانجام اسفنديار و اژدهاي زهرآگين آتشين دم هفتخان، همگي در قلمروي حماسي داستان كهن اژدهاكشي جاي مي گيرند (Ü بخش بررسي، صص 82-35).

از سوي ديگر، به روشني هويدا است كه همراه با تغيير در ساختار بروني داستان اژدهاكشي، درون مايه و جهان بيني اين روايت باستاني نيز در گذر زمان دگرگون مي گردد. همانگونه كه روايات گوناگون شكل اساطيري داستان اژدر اوژني با پديده هاي طبيعي همچون خورشيد گرفتگي، ماه گرفتگي، خشكسالي، توفان، سرما و آذرخش در مي آميزد؛ روايات بي شمار گونه حماسي داستان نيز در كنار آئين هاي سپندي به مانند جشن هاي سال نو، مراسم راه و رسم آموزي نوجوانان رازآموز، مناسك تشرف نابرنايان به ميان جوانان بالغ انجمن يلان و مردان، زناشويي هاي سپند و برگزاري آئين هاي باروري و بركت بخشي جاي مي گيرند. دامنه اين دگرگوني، تنها به قلمروي روايات اساطيري و حماسي داستان اژدهاكشي بسنده نمي نمايد و سرزمين روايات گوناگون تاريخي - افسانه اي و قصه هاي عاميانه اين داستان را نيز در مي نوردد. اين بار جهان بيني و ساختار دروني داستان با پديده هايي همچون سزاواري براي دستيابي به مقام پادشاهي، فرمانروايي در ايرانشهر (براي گونه تاريخي - افسانه اي) و آئين هاي جوانمردي ويژه طبقه عياران جامعه (براي گونه قصه هاي عاميانه) گره مي خورد (Ü خالقي مطلق، 1372، صص 327-326).

گونه تاريخي - افسانه اي، شكل ديگري از داستان اژدهاكشي بوده كه از اسلوب منطقي تر و جايگاهي ميان حماسه و تاريخ برخوردار است. با گذشت زمان، ديگر پردازندگان داستان از مايه هاي اساطيري، جهان بيني و انگاره هاي ويژه يك داستان حماسي اژدر اوژني بهره نمي برند. زيرا افزون بر آنكه ديگر آئين هاي سپند و باشكوه روزگار باستاني كه خود را به گونه بن مايه هاي كهن در هر گوشه از داستان جاي مي دهند، رو به زوال و فراموشي مي نهند؛ بر پايه منطق افسانه نيز داستان رو به سوي واقعيت و دوري از شگفتي هاي گزاف و اغراق آميز مي گرايد.

بدين گونه در اين شكل، ديگر همچون گونه حماسي از كارزار سهمگين پهلوان نوجوان با اژدهاي آتشين دم يا نبرد و چيرگي پادشاه نيكو و دادگستر بر فرمانرواي بيگانه بيدادگر نام و نشاني نيست. تا بدين گونه پس از پيروزي، همسران او را كه زنان و دختران پادشاه پيشين هستند، از آن خود سازد. بلكه فرمانرواي كشور ديگري از پادشاه يا پهلوان ايرانشهر براي نابودي اژدهاي آتشين دمي ياري مي جويد. قهرمان نامي نيز پس از ستيز سهمگيني، جانور غول آسا را نابود مي سازد. زيرا اژدهاي بيم افزا در جان شكاري مردمان و نيز تباهي دختر زيباروي پادشاه، شهره سراسر آن سرزمين است. در پايان داستان و با نابودي اژدهاي آتشين دم به دست قهرمان، فرمانروا نيز ديگر دختر طناز و نيكوي خود را از آن او مي نمايد.

روايات پيكارهاي رستم با اژدهاي خاور زمين، گشتاسپ با اژدران سرزمين روم، اسكندر مقدوني با اژدهاي سرزمين نرم پايان، اردشيرپاپكان با كرم هفتواد، بهرام گور با اژدهايان هند و توران زمين و بهرام چوبين با شير اژدركپي چين، همگي در قلمروي گونه تاريخي - افسانه اي داستان كهن اژدهاكشي جاي مي گيرند (Ü بخش بررسي، صص 97-83).

همانگونه كه آب يا گله گاو در شكل اساطيري، زنان و دختران پادشاه در گونه حماسي نمادهاي بركت و باروري بوده؛ در اين شكل روايت باستاني نيز دختر فرمانروا كه همسر قهرمان اژدهاكش مي گردد، نماد سرزندگي و افزونگري است. رستم، گشتاسپ، بهرام گور و بهرام چوبين با اژدر اوژني هاي باشكوه و نمادين خويش، افزون بر آنكه خود را سزاوار همسري دختران پادشاه بر مي شمارند و رخداد كهن زناشويي سپند را جان دوباره اي مي بخشند (به ويژه روايت نبرد رستم). از سوي ديگر نيز آئين سزاواري پادشاه براي دستيابي به مقام پادشاهي (براي روايات گشتاسپ، بهرام گور و به ويژه بهرام چوبين) را نمايان مي سازند (Ü بخش بررسي، ص 96، ي 1). همچنين از ديگر سو، با گذشت زمان داستان اژدهاكشي جاي خود را به ددكشي به ويژه شيركشي و گرگ كشي مي دهد كه ردپاي آن را در روايات تاريخي كه به سرگذشت پادشاهان هخامنشي، اشكاني و ساساني مي پردازند، مي توان ديد و دنبال نمود (Ü بخش بررسي، ص84، ي 2).

گونه قصه هاي عاميانه، فرجامين شكل داستان اژدهاكشي است كه اين كتاب بدان مي پردازد. با گذشت زمان و نزديكي درون مايه و جهان بيني اين داستان باستاني به سوي رويدادهاي نيمه تاريخي و فروپاشي آئين هاي ويژه اژدر اوژني كه به گونه اي با پديده هايي همچون افزونگري، باروري، نوزايي، جشن هاي سال نو، بلوغ و برنايي نوجوانان و آئين هاي سزاواري پادشاه وابسته بودند؛ روايات كهن اژدر اوژني نيز شكوه و تقدس ويژه خود را از دست مي دهند. بدين گونه اين داستان باستاني، بسان يك افسانه به قلمروي قصه هاي عاميانه ادبيات عياري راه مي يابد كه روايت اژدهاكشي ملك بهمن صاحبقران، يكي از آن شمار مي باشد. زيرا بنيان اين داستان بر پايه نبرد پهلوان (عيار) با اژدها و آئين هاي اژدر اوژني استوار است. با نگاهي ژرف و بررسي اين روايت نوين مي توان ردپاي بن مايه هاي كهن داستان اژدهاكشي را در جاي جاي آن روايات نوين ديد و دنبال نمود (Ü بخش بررسي، صص
100-98
).

باري، پيشينه پردازش روايت زندگي قهرمان و اژدها به روزگار بسيار دوري باز مي گردد كه هندو ايرانيان در جوامعي با ساختار ساده سه گانه (شاه، كاهن و پهلوان Ü بخش بررسي، ص 16، ي 4) روزگار خود را مي گذراندند. بدان هنگام كه شكار و دامپروري پيشه هاي اصلي مردمان بود؛ پاسداري از خواسته، اندوخته و قلمروي قبيله كه زايندگي و بالندگي آن را در پي دارد، يكي از مهمترين كردارهاي مردمان بوده است. از اينرو ستيز با دشمناني كه بر سرزمين آنان مي تاختند، كاري هميشگي و روزمره شمرده مي شد. يلان قبيله به نبرد با همسايگان دژخيمي بر مي خاستند كه بر قلمروي آنان مي تاختند، رمه ها را به يغما مي بردند، زنان و كودكان را مي ربودند و چراگاه ها را از آن خود
مي ساختند. اين پهلوانان از سوي ديگر نيز به همراه پادشاهان، كاهنان و مردمان جامعه خويش در برابر پديده هاي پر آشوب طبيعي همچون بي آبي و خشكسالي، توفان و سيل، سرما و تاريكي، تندر و آذرخش، خورشيد گرفتگي و ماه گرفتگي و حتي مرگ به ايستادگي مي پرداختند.

در چنين دوراني؛ باورها، نهادهاي اجتماعي و آئين هاي مذهبي، ساختار زندگي مردمان كهن را پديد مي آورد و استوار مي سازد. به آرامي، كردارهاي پادشاهان باستاني و نبردهاي جنگجويان نامي آن روزگار در باورهاي مردمان جاي مي گيرند و بر پايه هنجارهاي زندگي آنان سامان و گسترش مي يابند. بدين روي، سرگذشت فرمانروايان و يلان كهن با شكوه در مي آميزد و قهرمانان افسانه اي بدل به پادشاهان و پهلوان اساطيري مي گردند. اينان در شمار بزرگاني جاي مي گيرند كه جهان را از آشوب هر آنچه كه نام و نشان اهريمني را به همراه دارد، پاك و پالوده
مي سازند. سرگذشت و روزگار زندگي پادشاهان و پهلوانان باستاني، نمادي از آئين هاي افزونگري و آرمان هاي پهلواني در باور مردمان كهن ايرانشهر بوده و خاطره آن، يادگار هميشه جاويدي براي آنان است.

باري بدين گونه، سيماي اژدهايان زهرآگين آتشين دم از ميان باورهاي مردمان باستاني سر بر مي آورد و شكل مي گيرد. اين چهره اهريمني افزون بر آنكه نمادي از پديده هاي بد طبيعي است، نشان از تازش همسايگان بدنهادي دارد كه رنگ زيباي زندگي را براي مردمان اين سرزمين كمرنگ و محو مي سازند. چهره و خويشكاري اژدران در گذر زمان رشد مي نمايد و سيماي ديگرگوني را به خود مي پذيرد. به گونه اي كه داستان ساده قهرمان و اژدها به نهادهاي اجتماعي، آئين هاي مذهبي و در نهايت به ساختار زندگي مردمان كهن راه مي يابد و جز همگون و جدايي ناپذيري از پندار، كردار و هنجارهاي يك جامعه باستاني مي گردد. نبرد با اژدهايان و انجام آئين هاي آن، بخش بزرگي از خويشكاري خدايان جنگاوري، ايزدان باروري، پادشاهان نامي و يلان بزرگ حماسي را در بر مي گيرد كه بي آن؛ داستان زندگي و ستيز آنان، تهي از ارزش هاي يك روايت كهن و اصيل اساطيري و پهلواني است.

با نماد زدايي از ساختار دروني روايات گوناگون داستان اژدهاكشي كه به ستيز سپند و نمادين پهلوان و اژدها و آئين هاي اژدر اوژني مي پردازد، قهرمانان داستان و هماوردان آنان چهره راستين خود را نمايان مي سازند. هرچند كه سيماي اين چهره، بسيار وابسته به ديدگاهي است كه به روايات كهن يك سرزمين مي نگرد. براي پيروان مكتب اسطوره شناسي طبيعي كه همه نمودهاي اساطيري را بازتاب هاي مينوي پديده هاي طبيعت مي پندارند؛ ايزد يا پهلوان اژدهاكش، نماد خورشيد بامدادي، طوفان، تندر و آذرخش، و اژدها، تجسم افسانه اي شب، آسمان ابرآلود و يخبندان زمستاني است. ولي پيروان مكتب اسطوره شناسي آئيني كه در پي دستيابي به آئين هاي مذهبي و روايات اساطيري ويژه اين مراسم مي باشند؛ پهلوان و اژدها را نمادي از مراسم بهاري و جشن هاي سال نو بر مي شمارند. گروندگان مكتب روانشناسي (پيروان ديدگاه فرويد) كه از ديدگاه خويش به اين روايات مي نگرنند؛ بر اين باورند كه ميل نهفته و پنهان هر مرد به هنگام بلوغ و برنايي، بسان پهلواني است كه مي خواهد پدر بيدادگر اژدهاوش خود را از ميان بردارد و مادر و خواهرش را از بند او رهايي بخشد. حال آنكه از سوي ديگر، مكتب روانشاسي يونگ كه بيشتر رنگ و بويي عرفاني دارد؛ پهلوان را نمادي از ميل معرفت و شناخت و اژدها را تعبيري از روان ناخودآگاه و بازدارنده بر مي شمارد.

جداي از مكتب هاي گوناگون اسطوره شناسي كه هريك از ديدگاه خويش به اين روايت كهن (پهلوان و اژدها) مي نگرنند؛ در جامعه هندو اروپايي كه بر پايه آئين هاي دوگانگي استوار مي گردد و در يك سو نيكي (هرمزد) و در ديگر سو پليدي (اهريمن) جاي دارد؛ نبرد سهمناك پهلوان و اژدها مي تواند نمادي از رويارويي رخدادهاي گوناگون زندگي آدمي با يكديگر باشد. ستيز روشنايي و تاريكي، سيري و گرسنگي، جواني و پيري، داد و بيداد، رامش و آشوب، فرمانروايي نيك و دشخدايي، آزادي و بندگي و سرانجام نبرد ميان بزرگترين پهلوان و مهيب ترين اژدهاي گيتي، يعني زندگي و مرگ باشد (Ü سركاراتي، 1378، ص 249-247 و رستگار فسايي، 1379).

 

اسطوره زندگي قهرمانان اژدر اوژن و هماوردان كيهاني يا آتشين دم آنان؛ افزون بر آنكه بخش بزرگي از سرگذشت هستي ايزدان، پادشاهان، پهلوانان و عياران كهن را با همه فراز و نشيب هاي آن بازگو مي نمايد، آدمي را نيز با گوشه هاي تاريك آئين هاي افزونگري، باروري و فراواني در باورهاي مردمان كهن ايران زمين و آرمان هاي پهلواني در جامعه باستاني هندو ايراني آشنا مي سازد. همچنين از ديگر سو، انگاره باستاني اژدهاكشي روند دگرگوني يك داستان سه هزارساله را در درازناي زمان نشان مي دهد. با بررسي يكايك روايات كهن داستان اژدهاكشی مي توان ديد كه چگونه با گذشت سده هاي بسيار، اين روايت كالبد اساطيري خويش را به كناري مي نهد و جامه نوين حماسي را بر تن مي نمايد. همچنين به روزگاري ديگر، سرزمين رنگارنگ حماسه را پشت سر مي نهد و به قلمروي تاريخ و افسانه هاي نيمه تاريخي راه مي يابد و چهار گوشه آن سرزمين را در مي نوردد. اگرچه اين ديار نوين نيز پايان راه نيست.

باري تنها زمان نمي گذرد، زمانه نيز مي گذرد و به روزگاري ديگر داستان باستاني اژدر  اوژنان سهمگين و هماوردان آتشين دم با رخدادهاي امروزي در مي آميزد. اين روايت كهن، آنچنان جامه هزار رنگ نويني را بر تن
مي نشاند كه گاه خواننده از ياد مي برد كه زماني اين داستان با باورهاي اساطيري، نهادهاي اجتماعي، مراسم مذهبي، آئين هاي بركت بخشي و باروري و نيز آرمان هاي پهلواني جوامع باستاني هندو اروپايي و نجد ايران همداستان بوده است. بدين گونه به روز و روزگاري ديگر، اين داستان كهن با رويدادهاي عاشقانه امروزي گره مي خورد و زمزمه ي چكامه سرايي توانا، پندار آدمي را با شور و شيدايي در مي آميزد:

 

و نسیمی چه زیبا سروده است:

    مشتاق   گل   از  سرزنش  خار    نترسد             حيران      رخ      يار    ز     اغيار   نترسد

    عيار  دلاور  كه   كند  ترك   سر  خويش             از   خنجر   خونريز   و   سر    دار    نترسد

    آنكس  كه  چو منصور زند لاف  انا الحق            از    طعنه      نامحرم        اسرار     نترسد

    اي  طالب  گنج  و  گهر از  مار  مينديش             گنج  و  گهر  آن  برد  كه  از   مار    نترسد

    گر بي بصري مي كند افكار من  از عشق            سهل است و چه غم عاشق ازاين كار نترسد

    در عشق  چو بيم   سر و جانست  و ليكن            اي   دلبر    از    اينها    دل    عيار    نترسد

    انديشه    ندارم    ز  رقيبان      بد انديش            از      خار   جفا    عاشق     گلزار    نترسد

    در  سايه  فضل  ايمن  از  آنست  نسيمي             كان    شيردل    از    پنجه     كفتار   نترسد


ايران 
ای داد از این فرهنگمان...
    ما مردم ایران فرهنگ عجیب و غریبی داریم( نخواستم و نتوانستم صفت ناشایستی به کار برم ). روزی کسی را تا اوج آسمان بالا می بریم و روز دیگر ، همان شخص را چنان به زمین می کوبیم و خوارش می سازیم که دیگر هرگز نتواند سر بر آورد. چرا ما این گونه ایم؟؟!!

در همه کشورهای دنیا و نزد همه ملتها ، گاهی انسانهایی ظهور می کنند که از دیگران سرآمدترند. این گونه انسانها ، برخی خوبند و برخی بد ، مانند پادشاهان و سیاستمداران و قهرمانها.  درباره برخی نیز نمی توان صفت خوب یا بد را به کار برد ، مانند دانشمندان و نویسندگان. اما هر چه که هست ، این گونه آدمها نزد ملت خودشان و نسلهای بعدی عزت و اعتبار دارند و یاد و آثار و شخصیتشان همیشه باقی بوده و نقد و بررسی می شود. خونریزانی مانند اسکندر ، تیمور ، آشیل ، نرون ، چنگیز ، هیتلر و لنین نزد ملتشان آنقدر هم منفور نیستند و بسیاری نیز از آنان به بزرگی یاد می کنند. شاعران ، نویسندگان ، نقاشان و دانشمندان بزرگ نیز در کشورهای پیشرفته تا حد پرستش و خداگونگی بالابرده نمی شوند ، اما دوستداران بسیار دارند و آثار و مجسمه های آنان در همه جا به چشم می خورد.

در ایران اما رهبران و سیاستمداران در حد خدایی بالا برده می شوند و اشخاص با القاب امام و آقا و سید و نایب و آیت الله و غیره ، جایگاهی خدایی می یابند و مریدانشان هیچ گونه نقد و پرسشی را برنمی تابند. اما وای به حال کسی که از سکه بیفتد... آنگاه خدا به داد آن شخص برسد که ...

علی دایی ، فوتبالیست بنام کشورمان ، تا امروز سبب افتخارات بسیار برای ما و ایران بود. او کسی است که بیشترین گل ملی را در تاریخ فوتبال به ثبت رسانده و بارها دل همه ایرانیان را لبریز از شادی و نشاط کرده است. اما امروز کمتر کسی است که هر روز یک جک مسخره و توهین آمیز درباره او نشنود. چه شد آن همه تعریفها و تمجیدها؟؟ چه زود فراموش کردیم روزهایی را که گلهای دایی ما را تا حد مرگ خوشحال می کرد؟؟ درست است او امروز دیگر نمی تواند بازی کند و باید خیلی زودتر و در دوره اوج کنار می کشید ، اما آیا نباید این خطای او را به خاطر آن روزهای زیبا ببخشیم و لگدمالش نکنیم و به جای تخریب و توهین ، به درستی نقدش کنیم و از اشتباهش درس بگیریم ( اگر چه من فکر می کنم هر فوتبالیستی دوست دارد در جام جهانی بازی کند ، حتی اگر شایسته این کار نباشد و این مربی تیم است که باید در زمان مناسب ، بی تعارف و ترس، هرکسی را که خوب بازی نمی کند ، تعویض نماید و بازی اش ندهد.)

 من می اندیشم : بالا بردن یک انسان تا حد پرستش و خداگونگی همان اندازه نادرست است که لگدمال کردن کسی که روزی اعتباری داشت.

 آیا با این روش، ما باز خواهیم توانست انسانهایی سرآمد پرورش دهیم و آیا کسی جرات حرکت و انگیزه سرآمد شدن خواهد داشت؟ افسوس که بسیاری از بزرگان ، مردم ایران را مردمی فراموشکار و قدرناشناس می دانند... با آگاهی از این نکته که هیچ انسانی مصون از اشتباه نیست ، آیا زمان آن نرسیده که این رفتارمان را تصحیح کنیم؟

عكس


دلشوره عجیبی داشت... هیچ دلیلی در ذهنش برای آن پیدا نمی کرد...

شاید  برای نتیجه کنکور بود که... نه غیر ممکن بود ... چون اصلاً اعتقاد به درس خوندن نداشت...

شایدم نگرانیش برای مجید همکلاسیش بود که چند وقته رفته خدمت و هیچ خبری ازش نداره...ولی الان که نه جنگیه و نه خبری...

شاید... نه بابا ... عشق و عاشقی به ما نمیآد...

نکنه اتفاق بدی در شرف وقوعه...

دکتر روانپزشک ، بعد از پرسیدن چندتا سوال ، نسخه ای پیچید و اون هم چون اعتقادی به خوردن دارو نداشت از اون سه چهار تا قرص رنگ و وارنگ دوتاش را تصادفی انتخاب کرد و خورد...

پس ازگذشت دو روز ، بهبودی خاصی  را بعد از اون چند روز دلشوره گی پیدا نمود...

وقتی خواست قرص اون ساعتش را  جلوی دوستش بخورد، دوستش نگاهی به قرص کرد و گفت...

ببینم ...چقدر قرص می خوری ... به جای قرص یبوست هم از من می شنوی  خاکشیر بخور، خیلی مفیدتر اثر میکنه...

    

 

وقتی افسر گشت از داخل خودرو راهنمایی و رانندگی پشت بلندگو اعلام کرد" راننده پراید سریعاً توقف کن..." غافل از اینکه  فراموش کرد شماره پلاک پراید مورد نظر را اعلام نماید ،  هر ده پرایدی که اطراف وی بودند بلافاصله رد خود را گم کردند و با سرعت از ماشین پلیس دور شدند...

 افسر گشت فوراً دستور بستن چهاراه بعدی و توقف پرایدهای در حال گذر را داد...

چند ساعت بعد گزارشی به شرح ذیل به دفتر افسر پلیس فاکس گردید:

پراید سفید به شماره... فاقد بیمه شخص ثالث...

پراید مشکی به شماره ... دزدی

پراید مشکی به شماره ... مجرم به حمل آب معدنی های تقلبی...

پراید نوک مدادی به شماره... اعلام گذشتن از چراغ قرمز چهار راه قبلی با سرعت و بی اعتنایی به هشدار پلیس..

پراید...

پراید...

..........

 

پيرزن سالها بود آن پارچ آبخوري را بعنوان تزيينات روي تلويزيونكنار تنها اتاقش گذاشته بود...

هر سال وقتي سال نو مي شد همراه بقيه وسايل به دقت گردگيري مي شد و سر جاي اولش بر مي گشت...

اين هديه زيبايي از طرف يكي از دوستانش در جواني بود كه سالها پيش از دنيا رفته بود ولي يادگارش او را به آن سالها بر ميگرداند...

وقتي اندك وسايل پيرزن را نشان سمسار محل دادند تا با قيمتي ناچيز بخرد نتوانست وجدانش را زير پا بگذارد و اطرافيان را از ارزش پارچ آبخوري كه مربوط به قرن هجدهم بود با خبر نمود...

پارچ به قيمت صدوهفتادهزاردلار در حراجي شهر بفروش رسيد...

دوستانش مجلس يادبود باشكوهي را به تلافي مجلس ترحيمي كه بعلت تنگدستي پير زن نتوانسته بودند برگزار كنند روبراه كردند و مابقي را به سراي سالمندان شهر هديه نمودند...

زن سالهای اول با ایما و اشاره وضع نابسامان مالی شوهرش را گوشزد می کرد و گاهگاهی هم کار به مشاجره کوچکی کشیده می شد که بدلیل شیرینی خاص سالهای ازدواج بعد از یکی دوساعت یا حداکثر یک روز به آشتی ختم می شد و باز هم قول و قرارهای زیبا و حرفهای شیرین تر از قند...

ولی این اواخر کار به جاهای باریک کشیده میشد و بیکاری چند وقت به چند وقت شوهرش را مدام توی سرش می کوبید ... حالا دیگه در بین مشاجره  از گفتن هیچ کلمه ناخوشایندی ابا نمی کرد...

تو بی عرضه ترین مردی هستی که من دیدم...شاید اشتباه شد که من با تو ازدواج کردم...تو...

و مرد که امید به بهبود روابط و حل آن به صورت مسالمت آمیز داشت از خدای خویش صبر طلب می نمود...تا این که اونروز...

زن به دلیل نداشتن توانایی خرید لباس به او گفت: هیچ میدونی خیلی ها دوست دارن پول خرجم کنن ولی تو بی عرضه نمی تونی...و ناگهان دید شوهرش لباسش را پوشید ... رو به او کرد و گفت :

خیلی دوست داشتم کار به اینجاها کشیده نشه ولی خودت خواستی...

زن  میدونست که شوهرش فکر طلاق دادنش را هم نمیتونه بکنه...۱۳۵۷ عدد سکه بعلاوه زمین و... پول کمی نبود....

بعد از چند روز درخواست درج آگهی در روزنامه داد:"مردی با مشخصات ذیل در تاریخ...از خانه خارج شده و تاکنون..."

و پلیس هنوز تحقیقش جهت تشخیص هویت مردی را که پس از چند روز از آب بیرون آورده بودند به نتیجه ای نرسیده بود...